X
تبلیغات
نماشا
رایتل
آموزش زبان انگلیسی و کامپیوتر
وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد ... 
قالب وبلاگ

سلام دوستای خوب خودم ببخشید که ی مدت نتونستم پست بذارم از آنجل جون عزیزم و تمام دوستانی  که وبلاگ رو با نظراتشون زنده نگه داشتن تشکر میکنم... 

این مطلب زیبا تقدیم به تمام دوستای امیدوار خودم 

اگر به طلوع و غروب خورشید بنگری و بخندی، هنوز امیدواری ..

اگر زیبایی رنگ های گل کوچکی را درک کنی، هنوز امیدواری..

اگر لذت پرواز پروانه را درک کنی، هنوز امیدواری..

اگر لبخند کودک قلبت را شاد کند، هنوز امیدواری..

اگر خوبی های دیگران را ببینی، هنوز امیدواری..

اگر بارانی که بر سقف اتاقت می بارد، تو را به خواب می برد، هنوز امیدواری..

اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره می شوی، هنوز امیدواری..
اگر با شادی و خوشی با افراد جدید روبه رو می شوی، هنوز امیدواری..

اگر هنوز دست دوستی به سوی دیگران دراز می کنی، هنوز امیدواری..

اگر با دریافت نامه یا کارت غیرمنتظره ای، خوشحال و شگفت زده می شوی، هنوز امیدواری...

اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و افسرده می شوی، هنوز امیدواری...

اگر هنوز به انتظار سال نو، چیدن سفره هفت سین و تحویل سال هستی، هنوز امیدواری...

اگر به فکر آرامش هستی، هنوز امیدواری...

اگر با نگاهی به گذشته، لبخند بزنی، هنوز امیدواری..

اگر با سختی ها روبه رو شوی و بجنگی، هنوز امیدواری..

                                امید زیباست و به ما انگیزه حرکت می دهد...

                          وقتی ناامید می شویم، امید، خنده بر لب جان می آورد...

                         وقتی قلب مان به پیش نمی رود، امید پیشقدم می شود..

                        وقتی چشم مان نمی بیند، امید ما را به حرکت وا می دارد..

                              امید نور را به اعماق تاریکی ها می برد...   

         شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے  پس همیشه و در هر موقعیتی که هستی امیدوار باششِکـْـلـَکْ هآے خآنومے                        


   داستان جالبی با موضوع امید از طرف دوست خوبمون  dr.e.sh :  

پنجره

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت می‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعتیلاتشان با هم حرف می‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می‏نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می‏دید، برای هم اتاقیش توصیف می‏کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می‏کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بیرون، زیبیایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‏کرد، هم اتاقیش چشمانش را می‏بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‏کرد و روحی تازه می‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کناز پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می‏توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!  مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود! 


 

                                                               


دِلـتَنگــے
[تصویر: 13268145681.gif]پیچیده نیست
یکـ دِل

یکـ
آسمـان [تصویر: 13268145681.gif] و یـک بُغض
و آرزوهاے تـَرک خـورده...
[تصویر: 13268145681.gif]
[تصویر: 13268145681.gif]بـ هـَمین سادگــے...
[ پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ طلوع و Angel ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 75963

پیچک